سید صولت مرتضوی باباحیدری به یمن حمایت های سینه چاکانه و همیشگی اش از محمود احمدی نژاد که از انتخابات ریاست جمهوری نهم تا حال ادامه دارد به سمت حساس معاونت سیاسی امنیتی وزارت کشور دولت حاکم ارتقاء پیدا کرد و شنبه هفته آینده (پس فردا) عملاْ سکان استانداری خراسان جنوبی به قهرمان رشید اهل فیض آباد خراسان رضوی سپرده خواهد شد. مردی که در یک جستجوی ساده اینترنتی می توان فهمید موضع گیری های سیاسی اش چندان دست کمی از مواضع تند و رادیکالی سلف چهارمحالی خویش ندارد. اما صولت مرتضوی در کنار تمام انتقادات و اشکالاتی که به عملکردش (چه از نگاه مدیریتی و چه به لحاظ سیاسی) وارد است یک ویژگی منحصر بفرد داشت که نگفتنش در این آخرین روزها به دور از انصاف است. مرتضوی جزو معدود استانداران وزارت کشوری دولت نهم بود و نه تنها هیچ سابقه نظامی و امنیتی در کارنامه اش نداشت بلکه برخلاف سیاست های دولت احمدی نژاد در وارد کردن و تزریق نظامیان و فرماندهان سپاه به بدنه اجرایی دولت، به جز دو مورد (آن هم کوتاه مدت و تا حدودی تحمیلی) هیچ کدام از معاونان، مدیران کل و مسئولین حوزه های استانداری، فرمانداران شهرستان های استان و مدیران کل و مسئولین دستگاه های اجرایی استان را از میان نظامیان انتخاب نکرد و گرچه سطح بسیاری از مدیران وی از پیشینیان خود در دولت اصلاحات و نیز استانداردهای لازم مدیریتی پایین تر بود، ولی به هر صورت افرادی از بدنه همان واحد اجرایی بودند. این ویژگی سید صولت مرتضوی را در میان سایر استانداران دولت احمدی نژاد متمایز می کند. به هر حال با تمام اختلافات فکری و عقیدتی که با او و همفکرانش دارم به اندازه تمام ساعاتی که فارغ از گرایش های سیاسی، در جهت گره گشایی از کار مردم این استان محروم مساعی کرده است از او متشکرم و برایش آرزوی سلامتی می کنم...

سوپر مارکتی در محله مان داریم که در ایام تبلیغات انتخاباتی عکسی از محمود احمدی نژاد رییس جمهوری نهم را پشت شیشه مغازه اش نصب کرده بود و همین علتی بود که دیگر کمتر از او خرید کنم. شب گذشته اما به مدد بسته بودن سایر سوپر مارکت های محل و نیاز به تهیه نان باگت به مغازه این همسایه گرامی رفتم و با کمال تعجب یک بسته سه تایی باگت فرانسوی که پیش از این ۳۷۵ تومان قیمت داشت را به مبلغ ۱۰۰۰ تومان به بنده فروخت. وقتی علت این افزایش ۳۰۰ درصدی را از او پرسیدم شروع به تجزیه و تحلیل اوضاع اقتصادی کشور کرد و این تورم را به دلیل حذف یارانه نان فانتزی به عنوان مقدمه طرح هدفمند کردن یارانه ها دانست. همسایه عزیز همانطور که داشت از معایب و بیچارگی های لایحه دولت سخن می راند رو به من کرد و گفت: "بازم برین به احمدی نژاد رای بدین"... و من مات و مبهوت از این سخن که در واقع کاریکاتوری از سطح توسعه یافتگی سیاسی مردم ماست به این اندیشیدم که مگر در روزهای تبلیغات انتخاباتی عضو شورای مرکزی کدام ستاد بوده ام؟!!... به هر حال خدا آخر و عاقبت این لایحه هدفمند کردن یارانه ها را به خیر بگذراند. حتی فکر کردن به عواقب آن پشت آدم را می لرزاند...
در همین رابطه: آینده مبهم طرح تحول اقتصادی

امسال هم طبق روال معمول همایش های کویرنوردی در فصل پاییز آغاز می شود. نخستین تور کویر امسال از ششم تا هشتم آبان ماه به مدت سه روز در کویر بشرویه نزدیک به نقطه صفر حیات برگزار خواهد شد. پیشنهاد می کنم این فرصت طلایی را برای تجربه به یادماندنی ترین روزهای زندگی تان از دست ندهید. آسمان پرستاره کویر، سکوت مرموز رمل ها و جایی که واقعاْ احساس می کنی به خداوند نزدیک تری... دوستان غیر بیرجندی را هم به این سفر خاطره انگیز دعوت می کنم.
...................................................................................................................
پی نوشت: این روزها نگارخانه تازه تاسیس بهمن بیرجند شاهد برگزاری نمایشگاه آثار عکاسی دوست عزیزم سید هادی علوی است. آثار ارائه شده در این نمایشگاه بیشتر مربوط به مناظر طبیعی و آثار تاریخی و فرهنگی کشور نپال است. توصیه می کنم فرصتی برای بازدید از این نمایشگاه اختصاص دهید...

قهرمان رشید به عنوان سومین استاندار خراسان جنوبی معرفی شد. از بدو تاسیس این استان در سال ۱۳۸۳ تاکنون ابراهیم رضایی بابادی به مدت یک سال و سید صولت مرتضوی به مدت ۴ سال استاندار خراسان جنوبی بوده اند و قهرمان رشید سومین استاندار غیربومی است که ظاهراْ با نظر مثبت حسین ابراهیمی عضو کمیسیون امنیت ملی مجلس انتخاب شده است. وی پیش از این معاون سیاسی اجتماعی و سرپرست استانداری خراسان رضوی، مشاور معاون امور مجلس و استان های سازمان صدا و سیما، قائم مقام صدا و سیمای خراسان رضوی و همدان، مدیرکل صدا و سیمای استان سیستان و بلوچستان و فرماندار شهرستان های کاشمر و شیروان بوده است.

اواخر دولت خاتمی سعادتی بود با آقای مهندس برکچی معاون وقت عمرانی استاندار خراسان جنوبی و برادر عزیزم آقای جمالی پور مدیرکل وقت امنیتی انتظامی استانداری در سفر به تهران همراه بودم. دوره شهرداری آقای حسین رادنیا بود و خوب به خاطر دارم در آنجا بحثی در خصوص ویژگی های شهردار موفق درگرفت. آقای برکچی از دیدگاه کارشناسی معتقد بود شهردار خوب کسی است که شهر را خوب اداره کند. به اعتقاد او نظافت و تمیزی شهر، رسیدگی به مشکلات آن، ایجاد روح شادابی و نشاط در میان شهروندان و... یعنی به عبارتی انجام بهینه امور روزمره و روتین یک شهر وظیفه اصلی یک شهردار و پیشبرد برنامه های توسعه شهری و زیربنایی اولویت دوم وی می باشد. چنانچه از این دیدگاه به عملکرد محمود محسن زاده شهردار فعلی بیرجند نگاه کنیم او یک شهردار بسیار موفق و خوب برای شهرمان بوده است. در دوره مدیریت محمود محسن زاده در شهرداری بیرجند علاوه بر آنکه انجام وظایف ذاتی شهرداری از قبیل توجه به تمیزی و زیبایی شهر، کاهش بروکراسی اداری برای شهروندان، اهتمام در جهت ایجاد محیطی شاد و فرح بخش برای مردم و... به نحو شایسته ای انجام گرفته است کارهای بسیار بزرگ عمرانی و زیربنایی منجمله ایجاد دسترسی های جدید، جذب بودجه های دولتی خارج از منابع درآمدی شهرداری، توسعه فشای سبز شهری و.... نیز در دستور کار شهرداری قرار داشته است. ضمن آنکه برخلاف عادت معمول شهرداری بیرجند شاهد حضور مدیری بوده است که به شدت در مقابل زیاده خواهی ها، دست اندازی به بیت المال، زمین خواری، فساد، رانت خواری و... ایستاده و نگذاشته است حق مردم شهر در مقابل عده ای معدود پایمال شود.
پی نوشت: برای اعضای مستعفی شورای شهر بیرجند بسیار متاسفم. چرا که با استعفایشان بر مظلومیت محمود محسن زاده افزودند و با انجام کاری غیر قابل دفاع عملاً موجب ایجاد بدبینی به عملکرد وی شدند. ضمن آنکه لازم به یادآوری نیست طیف دیگر شورای شهر هم که امروزه معترض به عملکرد شهردار هستند در دوره قبلی تمام تلاششان برای انتخاب یک شهردار بزرگ به آقای حسین رادنیا ختم شد و چیز بیشتری برای ارائه در شورا و شهرداری نداشتند. به هر حال دموکراسی یعنی نظر اکثریت و همه اعضای شورا (به خصوص ۳ عضو مستعفی) به عنوان منتخب مردم باید به دور از غرایض شخصی و آبستراکسیون به نظر جمعی تن دهند. به امید ماندن محمود محسن زاده در شهرداری بیرجند. توکل بر خدا...

فرودگاه بیرجند سومین فرودگاه کشور و یکی از ارکان اصلی و بنیان های توسعه و اقتصاد استان خراسان جنوبی، نزدیک به یک ماه است که به دلیل انجام عملیات روکش آسفالت و امتداد باند شماره ۲ آن عملاً تعطیل شده و پروازهای روزانه شرکت های هواپیمایی ایران ایر، ماهان، تابان و کیش ایر از این فرودگاه به حالت تعلیق درآمده است. از دیدگاه کارشناسی مهندسی ترابری این تعطیلی یک فاجعه برای استان خراسان جنوبی و بنیان های توسعه آن به حساب می آید. سوال اینجاست مسئولین فرودگاه که می دانستند باند شماره ۱ این مجموعه امکان فرود هواپیمای فوکر ۱۰۰، توپولف و ام دی را ندارد چرا به جای بهسازی باند ۲ برای پروازهای پهن پیکر بین المللی، احداث باند معوق شماره ۳ را به صورت مجزا پیگیری نکرده اند...؟ به هر حال وضعیت حمل و نقل منطقه به خصوص برای افرادی که امکان سفر زمینی ندارند به شدت بحرانی است. خدا کند آسفالت زودتر تمام شود چرا که فعلاً دهان مسافران است که آسفالت شده است!!!
این چند روز بدجوری دارم روند تصویب طرح تحول اقتصادی و هدفمند کردن یارانه ها را دنبال می کنم. ته دلم ترس عجیبی دارم و سخت مردد از اینکه این دولت و این مجلس بتوانند عواقب سنگین و تبعات وحشتناک اجرای این طرح را کنترل کنند. پشتم از فکر کردن به تورم و نابسامانی اقتصادی پس از اجرای آن می لرزد و سخت معتقدم اولین قربانیان تبعات آن اقشار آسیب پذیر جامعه یعنی همان افرادی هستند که ادعا می شود این طرح برای رفاه حال ایشان مصوب شده است. اصلاْ سطح مباحث مطرح شده و بدتر از آن سطح افرادی که درگیر تضارب آرا برای تصویب این طرح هستند خیلی پایین تر از آن است که بخواهد به جراحی موفق اقتصاد مریض ایران منجر شود...
پی نوشت ۱: چرا اصولاْ دولت به جای اینکه زمینه لازم برای رشد و توسعه همه جانبه کشور و امکان توزیع عادلانه امکانات را فراهم آورد از یک طرف با اجرای سیاست های غلط، زمینه تورم و افزایش شکاف طبقاتی را فراهم می کند و از سوی دیگر در توزیع منابع ملی که نوعی بیت المال محسوب می شود بین افراد جامعه تبعیض می گذارد؟ مثلاْ چرا فردی که با تلاش و کوشش توانسته است اتومبیل گرانقیمتی برای رفاه خود و خانواده اش بخرد به عنوان یک ایرانی از حق مسلمش در بهره مندی از سهمیه بنزین محروم می شود؟ و یا چرا در طرح اخیر فقط بعضی دهک های پایین جامعه قرار است از یارانه ها بهره مند شوند و حق مسلم دهک های بالای جامعه از منابع ملی کشورشان چه خواهد شد؟ مگر علی (ع) بیت المال مسلمین را به یک نسبت بین فقیر و دارا قسمت نمی کرد؟
پی نوشت ۲: روزی بزرگمهر به همراه پادشاهش به شهری مخروبه رسیدند. پادشاه پرسید: این شهر روزی شهری آباد و معروف بود، چگونه است که این چنین شده است و بزرگمهر گفت: در این شهر کارهای کوچک را به مردان بزرگ و کارهای بزرگ را به مردان کوچک داده اند. مردان کوچک از پس کارهای بزرگ برنیامدند و مردان بزرگ انجام کارهای کوچک را درن شان خود دانستند و اینگونه...
پی نوشت ۳: یکی از اعضای محترم هیئت رئیسه مجلس هشتم دیروز با حرارت خاصی از تصویب طرح هدفمند کردن یارانه ها دفاع می نمود و اجرای آن را تنها ضمان اجرای عدالت اجتماعی و رفع تبعیض در جامعه می دانست. داد سخن وی از عدالت و عدالت خواهی ناخداگاه مرا یاد خاطره ای انداخت که چگونه برادرزاده ایشان جلوی چشمان بهت زده دانشجویان و مسئولین دانشگاه بیرجند توانست از رشته مهندسی مکانیک این دانشگاه به مقصد دانشگاه صنعتی امیرکبیر تهران انتقالی دائم بگیرد و مفهوم عدالت را به خوبی تبیین نماید...

داشتن فامیل های چند بخشی یکی از شرایط لازم برای رسیدن افرادی از یک خانواده به سمت های مهم در کشور است و بلافاصله از جانب صداوسیما و سایر رسانه های دولتی مورد استقبال قرار می گیرد. مثل آیت الله "صادق آملی" رییس قوه قضاییه، دکتر "علی لاریجانی" رییس مجلس و دکتر "محمدجواد اردشیر لاریجانی" معاون حقوق بشر قوه قضاییه در خانواده لاریجانی ها و یا دکتر "مرضیه دستجردی" وزیر بهداشت، درمان و آموزش پزشکی و سردار "احمد وحیدی" وزیر دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح در خانواده وحید دستجردی ها!!!
...................................................................................................................
پی نوشت: ظاهراْ دو کاندیدا به لیست پیشنهادی برای استانداری خراسان جنوبی اضافه شده اند. قهرمان رشید معاون سیاسی اجتماعی و سرپرست سابق استانداری خراسان رضوی و نیز صفرعلی براتلو فرماندار سابق شهر ری، معاون سیاسی اجتماعی و رییس ستاد انتخابات استان تهران دو نام جدیدی است که در روزهای گذشته در رسانه ها مطرح شده اند. از سوی دیگر با انتشار شایعاتی مبنی بر انتصاب عیسی فرهادی سرپرست فعلی استانداری خراسان جنوبی به عنوان مدیرکل سیاسی وزارت کشور، وی عملاْ از فهرست نامزدهای استانداری حذف شده است.

امروز از فرط بیکاری پای دستگاه سی دی نشستم و فیلم انعکاس ساخته رضا کریمی را نگاه کردم. فیلم قوی و شاخصی نبود اما یک سکانس بسیار تامل برانگیز داشت. سکانسی که بیشتر برگرفته از سخن معروف مرحوم دکتر شریعتی بود. آنجا که سینا (حمید گودرزی) پس از سال ها دوری عشق قدیمی اش نسیم (مهناز افشار) را اتفاقی می بیند و با مشاهده زندگی مرفه اش از او می پرسد که آیا به خاطر پول ازدواج کرده است؟ وقتی نسیم این موضوع را انکار می کند این بار از او می پرسد که آیا عاشق شوهرش شهروز (کامبیز دیرباز) شده است؟ و نسیم پاسخش به این سوال نیز منفی است: "عاشقش نیستم و نبودم. ولی دوستش داشتم و دارم. دوست داشتن خیلی بهتر از عشقه. باور کن سینا! نه دیوونه بازی های عشقو داره. نه خیلی زود تموم میشه"...

سید صولت مرتضوی باباحیدری پس از چهار سال خراسان جنوبی را ترک کرد و از ساختمان کهنه خیابان مطهری بیرجند به ساختمان قدیمی خیابان فاطمی تهران نقل مکان نمود تا از این پس عهده دار مهمترین معاونت وزارت کشور یعنی معاونت سیاسی امنیتی باشد. با رفتن مرتضوی تلاش افراد و گروههای مختلف و گمانه زنی رسانه ها برای تعیین استاندار خراسان جنوبی آغاز شده است. هرچند به نظر می رسد سه ویژگی بارز عیسی فرهادی معاون سیاسی امنیتی و سرپرست فعلی استانداری یعنی تجربه و شناخت از محیط کار، دوستی و هم شهری بودن با مرتضوی و مرضی الطرفین بودن میان طرفداران سهم خواه و متفاوت دولت حاکم شانس او را برای تصدی ای سمت به شدت افزایش داده است و به احتمال فراوان وی در روزهای آینده به عنوان سومین استاندار بختیاری خراسان جنوبی معرفی خواهد شد. البته نام های دیگری نیز برای این سمت شنیده می شود که از آن میان می توان به محمود محسن زاده شهردار مستعفی بیرجند، علی مولوی فرمانده سابق قرارگاه رسول اکرم، غلامرضا احمدی فرمانده سابق سپاه استان، محمد وحدتی رییس سابق مرکز آموزش سیاسی سپاه، علی اصغر عمیدیان معاون سابق وزیر ارتباطات، محمدرضا مجیدی نماینده سابق ایران در یونسکو و مهدی ناصری رییس حراست شرکت ایران خودرو دیزل اشاره کرد. هرچند شانس این افراد در مقایسه با فرهادی خیلی زیاد نیست و احتمال اضافه شدن نامی دیگر و یا انتصاب فردی خارج از لیست و گمانه ها نیز در این دولت شگفتی ها بعید نخواهد بود.

روزهاي معصوم آلوده اي بود و سهراب هر روز با حجب، اين روزهاي آلوده را عبادت مي كرد و تلاش داشت در سير و سفرش به روز، ما يكديگر را باور كنيم و سپهري روزي دوباره جوان شود. ولي چگونه، غيور تنهايي مي تواند با بودن روز و شب به مصاف رود. آن هنگام است كه انسان از شعر بودن زمين خانه اش دلگير و نا اميد مي شود و به جهان پناه مي برد و در كهكشان با همراهي اميد و نا اميدش ديدار مي كند. مي دانم عذاب سختي است كه انسان نا اميد از مكان خانه اش در كل جهان غرق شود ولي سپهري اين عذاب را دوست داشت. در رياضت و انزوا به جستجو مي پرداخت و با ملايمت و حوصله اي كه صفت بزرگيش بود به جهان چشم دوخت. جهان با وسعتش در توان او نبود و دست هاي استخواني او نمي توانست تمام جهان را به كلمات او پيوند زنند.
لحظه اي در خاك ماند، ايستاد، تجربه كرد، حركت كرد و بدنبال شرق گمشده به راه افتاد در اين دوران ها ترانه هاي ژاپني را تجربه كرد. آوار آفتاب حكمت اين دوران است. چهره اين كتاب كمي عبوس است و سهراب با حكمت و انديشه اي ديگر به دنبال كتاب حجم سبز رفت و در شعرهاي اين كتاب از گمگشتگي بيرون آمده و راه اصلي و واقعي خود را يافته است. اكثر شعرهاي سهراب در اين كتاب دعوت است از همه مردم، از گل ها، از آبها از هر آنچه در طبيعت است. [احمدرضا احمدي]
۱۵ مهرماه سالروز تولد سهراب سپهری شاعر بزرگ معاصر گرامی باد.

خبرگزاري فارس- در گردهمايي سراسري استانداران سراسر كشور سيد صولت مرتضوي استاندار خراسان جنوبي به عنوان معاون سياسي وزير كشور معرفي شد. به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از پايگاه اطلاع رساني وزارت كشور، همچنين در حكمي از سوي نجار وزير كشور عيسي فرهادي معاون سياسي امنيتي استاندار خراسان جنوبي به عنوان سرپرست استانداري خراسان جنوبي معرفي شد.

داربی شصت و هفتم هم مثل همیشه ۱-۱ مساوی شد تا همه باور کنند این تکرار اتفاقی نیست. بازی امروز استقلال - پرسپولیس حواشی زیادی برای نوشتن داشت. از مسجل شدن تبانی و فشار بر تیم ها برای مساوی شدن آن گرفته تا متهمی به نام هادی شکوری. از بازی ضعیف سیاوش اکبرپور تا غیبت معنی دار کریم باقری، از هیاهو و اعتراض سکوها تا... هر کدام به تنهایی می تواند سوژه ای برای بحث باشد. اما آنچه به ذهن من می رسد نه این ها، بلکه نگاه از زاویه ای دیگر به این بازی و پرداختن به نحوه پوشش آن در تلویزیون است. در حقیقت سخن از انتقال مشی غیرمنصفانه صداوسیما از مسائل سیاسی به حوزه های اجتماعی است. به نظر می رسد بی عدالتی، یکجانبه گرایی و عدم پاسخگویی این سازمان به افکار عمومی آن چنان در این رسانه ریشه دوانیده و نهادینه شده است که خیلی راحت از ۲۰:۳۰ و دیگر برنامه های سیاسی این سازمان به برنامه های ورزشی و حتی پخش زنده مسابقات نیز رسوخ کرده است. اگر صداوسیما تا دیروز با پخش برنامه های یکجانبه و غرض ورزانه از ضریب نفوذ خود برای تخریب اصلاح طلبان و توجیه رویدادهای ماههای اخیر بهره می برد، امروز این روند سوءاستفاده از قدرت و عدم توجه به خواست و مطالبات مردم از یک ابزار موقت یا کوتاه مدت گروهی و باندی در حوزه سیاست، به یک اندیشه و ایدئولوژی و نوعی هنجار در کلیه مسائل در این سازمان تبدیل شده است.
امروز در یک روز تعطیل میلیون ها هوادار فوتبال (با گرایش ها و عقاید مختلف سیاسی، اجتماعی، مذهبی و..) پای تلویزیون های خود نشستند تا بی دغدغه مهمترین بازی فصل فوتبال را تماشا کنند. اما با کمال تعجب مشاهده کردند که "مزدک میرزایی" که به عنوان یک پرسپولیسی دوآتشه شهره خاص و عام است وظیفه گزارشگری این بازی را بر عهده دارد. میرزایی ۹۰ دقیقه تمام اعصاب هواداران استقلال را به هم ریخت و با گزارش یک طرفه و یکسویه خود عملاْ خشم همه آنان را برانگیخت. به واقع صداوسیما با انتخاب یک گزارشگر غیرمنصف، حقوق میلیون ها طرفدار باشگاه استقلال را نادیده گرفت و آنان را از تماشای آرام بازی تیم مورد علاقه شان (به عنوان یک حق کوچک اجتماعی) محروم کرد. در حقیقت نوع نگاه مدیران این رسانه به افکار عمومی و حقوق اجتماعی مردم، که نشات گرفته از سیاست های سال های اخیر ایشان در زمینه مسائل سیاسی بود موجب آن شد تا بدون در نظر گرفتن ملاحظات لازم، موجبات رنجش و نارضایتی بخشی از جامعه فراهم آید.
در این نوشتار بحث آبی و قرمز و برد و باخت اصلاْ مدنظرم نیست. سخن از عدالت و احترام به حقوق دیگران است. آن چه مسلم است بازنده اصلی این داربی "مزدک میرزایی" و به طریق اولی رسانه میلی بود که نشان داد خوی خودکامگی و بی توجهی به خواست عمومی روز به روز در آن بیشتر و بیشتر می شود و ورود این تفکر مخرب از حوزه سیاست به حوزه ورزش و در نگاهی کلی تری حوزه مسائل اجتماعی می تواند اثرات مخربی بر اعتماد عمومی مردم داشته باشد.

هشتم مهرماه روز بزرگداشت مولانا جلال الدین بلخی خداوندگار عشق و آمیختن با معشوق در تاریخ عرفان و ادبیات ایران است. به همین مناسبت متن کوتاهی را به قلم دکتر عبدالکریم سروش در زیر آورده ام. امید که مقبول افتد.
...............................................................................................................
خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش
بنماید هیچش الاّ هوس قمار دیگر
این شعر آئینۀ تمام نمای احوال جلال الدین رومی پس از ملاقات با شمس است. شمس تبریزی مولوی را به یک قمار دعوت کرد، قماری که در آن امیدِ بردن و پیروز شدن نبود. و مولوی با کمال میل این قمار را پذیرفت. پا در آن نهاد و از قضا پیروز از آن بیرون آمد. و پس از آن بود که آرزو می کرد ای کاش یک بار دیگر هم مجال می یافت که دست به چنان قماری بزند. مولوی انسانی خوش اقبال و بختیار بود. بخت نصیب او شد که با شمس دیدار کرد. و بخت نصیب او شد که در قمار زندگی و عشق، برنده شد و اینک به منزلۀ معلم عشق و سرحلقۀ عشّاق، نام او همه جا هست و کار نامه های او، مایۀ فخر و مباهات عاشقان و عارفان است. او هم مثل همۀ عاشقان، فراق و وصال داشت. عمری طالب دیدار بود. و پس از آنکه کامروا شد، و همنشین معشوق گشت، این کامروایی دیری نپایید و دوران تلخ و طولانی فراق آغاز گردید. وی ابتدا باور نمی کرد که شمس او غروب کرده است. روز ها به مدرسه می آمد، همان جا که نخستین بار محبوب و معلم خود را یافته بود، و گرد مدرسه می گشت و از سر عشق و اندوه این رباعی را می خواند و تکرار می کرد و ناباورانه با خود و با دیگران می گفت:
که گفت که آن زندۀ جاوید بمرد
که گفت که آفتاب امید بمرد؟
آن دشمن خورشید بر آمد بر بام
دوچشم ببست وگفت خورشید بمرد
باور نمی کرد که شمس را برای همیشه از دست داده باشد. هرکس نزد او می آمد و خبری -ولو به دروغ- از شمس به اومی داد، هدیه ها نثار او می کرد. رفته رفته آن شمس غروب کرده، از گریبان وجود مولوی طلوع مجدّد کرد، و او خود شمسی دیگر شد و روزی و روزگاری نو را آغاز نهاد.
از این پس، خاطره ها و رویا های ایام پیشین، او را تازه و زنده می داشت، یاد آن روز ها که در خلوت با شمس نشسته بود و در بر اغیار بسته بود و طرح زندگی تازۀ خود را ریخته بود. یاد آن روز های شیرین، که ترش رویی ها و طعن ها و تلخی های ملامتگران را به جان می خرید و در مقابلِ سیلِ سرکۀ آنان خروار ها قند می ریخت، تا عالم پر از سکنجبین شود، و خوشدل بود که نوح وار عمل می کند:
چون که سرکه سرکگی افزون کند
پس شکر را واجب افزونی بود
نوح نهصد سال دعوت می نمود
دم به دم انکار قومش می فزود
قوم بر وی سرکه ها می ریختند
نوح را دریا فزون می ریخت قند...
یک چند بدان امید بود که مگر نشانی از شمس بیابد و او را باز گرداند. مریدان را ترغیب می کرد که:
بروید ای حریفان بکشید یار ما ر ا
به من آورید آخر صنم گریز پا را
به ترانه های شیرین به بهانه های زرین
بکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را
وگر او به وعده گوید که دم دیگر بیایم
همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را
دم سخت گرم دارد که به جادوی و افسون
بزند گره بر آب او و ببندد او هوا را
به مبار کیّ و شادی چو نگار من در آید
بنشین نظاره می کن تو عجائب خدا را
و گاه در خلوت، او را نزد خود مجسّم و حاضر می دید و آنچه ستایش و ثنا بود نثار او می کرد، مگر اندکی از تاب و التهاب درون خود بکاهد:
یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا
یار توی غار توی خواجه نگه دار مرا
نوح توی روح توی فاتح و مفتوح توی
سینۀ مشروح توی بر در اسرار مرا
نور توی سور توی دولت منصور توی
مرغ کُهِ طور توی خسته به منقار مرا
روز توی روزه توی حاصل دریوزه توی
آب توی کوزه توی آب ده این بار مرا
حجرۀ خورشید توی، خانۀ ناهید توی
روضۀ امید توی، راه ده ای یار مرا
قطره توی، زهرتوی، لطف توی، قهرتوی
قند توی، زهر توی، بیش میازار مرا
دانه توی دام توی باده توی جام توی
پخته توی خام توی خام بمگذار مرا
و گاه تصویر های روشن و بلیغ از شمس به دست می داد و عمق تأثیر او را در جان خود بیان می کرد، او را "پیغمبر عشق" می خواند، او را چون سیلی می دید که در خرمن درویشی چون او افتاده و همه هستی اش را به دست فنا سپرده است:
این نیمه شبان کیست چو مهتاب رسیده؟
پیغمبر عشق است و ز محراب رسیده؟
این کیست چنین غلغله در شهر فکنده؟
بر خرمن درویش چو سیلاب رسیده ؟
یک دسته کلید است به زیر بغل عشق
از بهر گشائیدن ابواب رسیده
و گاه چون عاشقی دلبرده، از درد فراق می نالید و از دل پر خون و رخ زرد خود با معشوق حکایت می کرد و صادقانه هر هدیه ای را که از او برده بود در پای "خیالش" قربانی می کرد و بی پروا می گفت که چون آهویی بر بام ها می رود و در چاله ها و دام ها می افتد مگر نشانی از او بجوید ولی نمی جوید. و بدین سان چندی را با خیال معشوق، سپری کرد:
دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد
رخ فرسودۀ زردم غم صفرای تو دارد
ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم
که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد
به دو صد بام بر آیم به دو صد دام درآیم
چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد
اگرم در نگشا یی ز ره بام بر آیم
که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد
و گاه که از ملامت خلق تنگ می شد و تمتّعات و تعلّقات دنیوی او را به جانب خود می کشید، و از هر گوشه ای، شیطانی چشمکی به دلبری می زد مگر او را مفتون و افسون کند، دلبرانه و سیر دلانه در مقابل آن افسونگران می ایستاد و به شکرانه آن شیرینی که از مصاحبت آن محبوب نخستین درکام جانش نشسته بود، برسینۀ همۀ آنها دستِ رد می زد و وفاداری و پایمردی و ثابت قدمی و معشوق شناسی و رقیب رانی خود را چنین با شمس در میان می نهاد:
همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد
سرِ خنب ها گشودم ز هزار خم چشیدم
چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد
چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد
که سمن بری لطیفی چو تو در برم نیامد
ز پَیت مراد خود را دو سه روز ترک گفتم
چه مراد ماند از آن پس که میسّرم نیامد
و گاه که از داغ فراق جانش به طاقت می آمد و راهی به وصال نمی جست از شدّت اندوه و تلخی، شمس را مخاطب قرار می داد و با او بجدّ می گفت که: بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود...
داغ تو دارد این دلم
جای دگر نمی شود
بی تو نه زندگی خوشم
بی تو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم؟
بی تو به سر نمی شود
گر تو سری قدم شوم
گر تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم
بی تو به سر نمی شود
گاه سوی وفا روی
گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی
بی تو به سر نمی شود ...
این نجوا های عاشقانه و مریدانه و صادقانۀ مولانا با شمس، حجم عظیمی از دیوان وی را پُر می کند. از لابلای این ابیات، می توان به راز کامیابی مولانا، و چگونگی مولوی شدنش در محضر شمس و در اثر ملاقات با او، نیز دست یافت. راز کامیابی او، ناکامی اختیاری بود. او ابتدا، چنانکه خود می گوید چندگاه مراد خود را ترک می گوید، و پس از آن هر مرادی را که می طلبد رایگان و آسان به دست می آورد. ابتدا دلیرانه و بی هیچ امیدی به برنده شدن، پا در قمار آبرو و زندگی می نهد و سپس پیروز و سرفراز و توانگر از قمار بیرون می آید. همه چیز وی در گرو آن اقدام دلیرانه به قمار، و آمادگی برای باختن بود. همین باختن، سرچشمۀ همه بردنها بود و برای همین بود که "هوس قمار دیگر" در سر داشت و آرزو می کرد که ای کاش شجاعت آن قمار همچنان در وی زنده و پایدار بماند.
شمس با جلال الدین جز این نکرد. جامه های ژندۀ او را از تن بیرون آورد، ( ژنده هایی که جلال الدین، مستوری و آبرو و حشمت خود را بدان ها وابسته
می دید) و او را عریان رها کرد. آنگاه آن تنِ عریان، بی وام کردن از کسی، خود به بافتن جامه دست برد، و قبایی از اطلس بر خود پوشاند، و بر ژنده های پیشین نفرین و نفرت فرستاد:
تابش جان یافت دلم واشد و بشکافت دلم
اطلس تو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
زهره بُدم، ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
یوسف بودم زکنون یوسف زاینده شدم
آن جامه های ژنده چه بود؟ نام، شهرت، مریدان، سِمَت شیخ الاسلامی، ادعای عالِم بودن، بال و پر و ساز و برگ و حشمت و ثروت، مقام افتاء، مدرس بودن،... هر یک از این زنجیر ها کافی بود تا شیری یا شاهینی را برای همۀ عمر در بند نگاه دارد. شمس به جلال الدین درس دیوانگی داد تا زنجیره ها را پاره کند، ژنده ها را بدرد و به دور اندازد تا ماه شخصیت او از پس آن ابر های تیره برآید و خورشیدوار، شبِ عالَم را روز کند. این قصه را مولانا خود به بلیغ ترین صورتی برای ما حکایت می کند:
گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای
رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که شیخیّ و سری، پیشر و و راهبری
شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم
گفت که تو شمع شدی قبلۀ این جمع شدی
جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش، بی پر و پرکنده شدم
شمس به مولانا هیچ وعده ای نداد و هیچ آیندۀ روشنی را برای اوتصویر نکرد، و توقّع هیچ پاداشی را در او برنینگیخت. به او گفت پاداش تو همین بس که بتوانی از عهدۀ این قمار برآیی. این خود کم نعمتی نیست که کسی بتواند دلیرانه دست از همه تنعّمات بشوید و نَفٌسِ عریانی و سبکی و زوال تعلقّات را
بیازماید و برگزیند. او، جلال الدین را به "جهش در تاریکی" ترغیب کرد (به قول کیرکه گور). و آن "فلک پیمای چست خیز" جز این کاری نکرد که از ظلمت نترسد و به درون شب بجهد، اما آن، شب نبود، آفتاب عالمتاب بود. عریانی نبود، عین مستوری و حشمت و اطلس پوشی بود. نامرادی نبود، کامیابی مطلق بود. تهیدستی نبود، توانگری بود. آتش نبود، چشمۀ کوثر بود. و اینها همه وصف "عشق" است که مهم ترین دولتی بود که نصیب مولانا شد:
عشق از اول چرا خونی بود؟
تا گریزد هر که بیرونی بود
او بعکس شمع های آتشی است
می نماید آتش و جمله خوشی است
تجربۀ عشقی مولانا، او را بدین وصف مهم عشق رهنمون شد که عشق لطیف آسمانی، ابتدا با چهره ای خونخوار خود را نشان می دهد تا آنها که مرد صحنۀ پیکار نیستند، عقب بنشینند و نام جویان و سیم جویان از کام گرفتن از آن معشوق سیمگون نومید شوند و سپس فقط دلیران و پاکبازان، با او سودا کنند.
شمس آموخت و مولانا آزمود که عاشقی عین آزادی است، و تا کسی خواستار آزادگی نباشد، کام از عاشقی نخواهد ستاند. همین خورشید عشق بود که مولانا را پس از فراق شمس، همچنان گرم و نورپاش می داشت و بانگ او را جاودانه طنین انداز کرد که:
زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا
چه نغز است و چه خوب است و چه زیباست خدایا
چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید
چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا
هیچ منزلی اینجا نیست
هیچ راهی آسان نیست
هیچ کلمه ای کامل نیست
راه دور نرو!
از این دو لنگه کفش
همیشه یکی
پای رفتنت را خواهد زد
این پایان تقسیم به نسبتِ نان است
این سرآغاز همان ملال ناممکنی است
که آرام آرام باورش خواهی کرد
....
تولدت مبارک ای دوست داشتنی ترین، ای محجوب ...

صداوسیمای میلی با عملکرد غیرمنصفانه اش هیچ میلی برای دیده شدن در من باقی نگذاشته است. این قاعده البته یک استثناء دارد. شبکه سوم سیما در یکی از ساعت های بد و کم بیننده خود یعنی حدود ۱۲:۳۰ بعدازظهر آن هم روز شنبه که اول هفته است و مردم بیشترین درگیری کاری را دارند برنامه ای به نام "سمت خدا" را در برنامه پخش خود دارد. مباحث دینی و اخلاقی حجت الاسلام رنجبر در این برنامه آن قدر دلپسند و گیراست که آدم را مجاب می کند دست کم هفته ای یک ساعت تلویزیون خانه را روشن کند. پیشنهاد می کنم این برنامه را از دست ندهید...
روز گذشته علی سعیدلو با گماردن دو چهره تحصیلکرده، خوشنام و باشخصیت یعنی سید حمید سجادی و سید حمید قاسمی به جای دو مدیر نامحبوب و ناکارآمد سازمان تربیت بدنی یعنی کیومرث هاشمی و محمد آخوندی عملاْ اصلاحات در این سازمان را آغاز کرد. با نگاهی خوشبینانه اگر بخواهیم سال مدیریت سعیدلو بر ورزش ایران را از بهار این دو حکم پیش بینی کنیم می توان به تغییر و تحولاتی محسوس در آینده ورزش ایران امید بست. اما به راستی مشکل اصلی ورزش ایران در زمان محمد علی آبادی چه بود؟ و چرا او را بر خلاف کارنامه درخشانش به عنوان مدیری ضعیف در افکار عمومی جامعه مطرح نمود؟ اتهامی که حتی او را از رسیدن به کرسی وزارت نیرو نیز بازداشت. آن هم در شرایطی که مجلس منفعل هشتم بی هیچ واکنشی هر کسی با هر سابقه ای که از سوی دولت معرفی شده بود را فله ای روانه وزارتخانه متبوعش می کرد؟
برخلاف بسیاری از کارشناسان و بخش اعظمی از افکار عمومی معتقدم محمد علی آبادی در حوزه عمل به وظایف مصرح کاری اش موفق ترین رییس سازمان تربیت بدنی پس از انقلاب اسلامی و نیز موفق ترین مدیر اجرایی دولت نهم بوده است. اما به راستی کجای کار او لنگ می زد که موجب کنار رفتنش از ورزش ایران شد؟ در نگاه اول باید با بررسی وظایف و مسئولیت های سازمان تربیت بدنی و نظام حاکم بر اداره ورزش جهان، مطالبات از رییس ورزش کشور را تبیین و سپس با بررسی کارنامه وی درباب میزان موفقیتش قضاوت کرد.
در جهان امروز اداره ورزش برعهده فدراسیون های ورزشی به عنوان نهادهایی غیردولتی و غیرانتفاعی است که با برگزاری مجامع عمومی تشکیل و بصورت خودگردان کلیه امور مربوط به آن رشته ورزشی را درسطح کشور اداره می نمایند. از تشکیل مجمعی با حضور روسای انتخابی فدراسیون های مختلف، کمیته ملی المپیک شکل می گیرد که مسئولیت اداره کل ورزش آن کشور را به دور از دخالت دولت بر عهده می گیرد. لذا در این ساختار جهانی که لااقل اسلوب و کلیت آن در ایران نیز پذیرفته شده است دولت و مسئول سازمان ورزش آن هیچ قدرتی برای دخالت در امور داخلی فدراسیون ها ندارند و دخالت های آنان ممکن است به واکنش فدراسیون های جهانی و کمیته بین المللی المپیک به عنوان نهادهای فرادستی و چه بسا تعلیق و محرومیت کشور از حضور در رویدادهای بین المللی ورزشی منجر شود.
وظیفه سازمان دولتی ورزش در هر کشوری فراهم نمودن زیرساخت های لازم برای رشد و توسعه ورزش همگانی و قهرمانی، ساخت و ساز فضاهای ورزشی و حرکت در جهت افزایش سرانه برخورداری جامعه از اماکن ورزشی، بهبود پارامترها و استانداردهای سلامت جامعه، حرکت در جهت کاهش تصدی گری، اخذ منابع مالی و تزریق آن به ورزش و در مجموع مدیریت منابع و توسعه زیربنایی ورزش کشور است. از این دیدگاه محمد علی آبادی به عنوان رییس سازمان تربیت بدنی کارنامه ای درخشان و قابل دفاع دارد. چرا که به گواهی آمار در دوران ۴ ساله مدیریت او به اندازه ۲ برابر ۷۰ سال گذشته در جهت ساخت و ساز فضای ورزشی، توسعه زیربنایی و پایه ای ورزش و تزریق منابع و امکانات مادی به آن کار انجام شده است.
در یک جامعه سالم و دموکرات هیچ گاه ناکامی ورزش در عرصه قهرمانی را به گردن دولت و شخص رییس سازمان ورزش آن مملکت نمی اندازند، بلکه کمیته ملی المپیک و فدراسیون های مربوطه هستند که به عنوان ان.جی.او های برآمده از دل جامعه در مقابل افکار عمومی پاسخگویند و در صورت تقصیر توسط مجمع مربوطه که به نوعی برآیند خردجمعی جامعه آن ورزش است، توبیخ و یا برکنار می شوند.
اشتباه بزرگ محمد علی آبادی نیز درست همین جا بود. در شرایطی که در جامعه امروز همه به فکر فرار از مسئولیت و واگذاری آن به دیگران هستند، او برخلاف وظایفش در چیزهایی که به او ارتباطی نداشت دخالت می کرد و از قضا در تمامی این امور ناکام می شد و مورد سرزنش جامعه ورزش قرار می گرفت. در دوران او ۸۰ درصد روسای فدراسیون های ورزشی برکنار شدند و سپس با فشار بر مجامع عمومی افراد مدنظر وی پس از چندماه حضور به عنوان سرپرست و فراهم آوردن امکان رای آوری، در انتخاباتی نمایشی گاه با کسب ۱۰۰ درصد آرا به ریاست فدراسیون مربوطه انتخاب می شدند. دخالت در عزل و نصب های فدراسیون ها، برکناری محمد دادکان و تعلیق فوتبال ایران، هوس ریاست برفدراسیون فوتبال، سیاسی بازی در ورزش، کارشکنی در فعالیت کمیته انتقالی، بی ثباتی در مدیریت دو باشگاه محبوب و دولتی استقلال و پرسپولیس، استفاده از برخی افراد غیرکارشناس و ضعیف در مدیریت های سازمان، خروج از فدراسیون جهانی ورزش های باستانی به سبب عدم امکان ریاست بر آن، عدم پاسخگویی مناسب به افکار عمومی و ضعف در ارتباط با رسانه ها، تقابل با برخی افراد و برنامه های تلویزیونی مورد توجه مردم، مقاومت در برابر خصوصی سازی ورزش، مسئله مربوط به دخالت فرزند او در برخی ساخت و سازها و... همه و همه مواردی بودند که هیچ ربطی به علی آبادی و دامنه اختیارات و مسئولیت های او نداشتند و او می توانست خیلی ساده با احترام به قانون و اندکی صبر و بردباری از دخالت در آنها اجتناب کند.
به هر ترتیب امروز افکار عمومی حق دارد علی آبادی را مقصر ناکامی ورزش ایران بداند. جاه طلبی، غرور و ریسک او در ورود به مسائلی که به او ربطی نداشت و استفاده از قدرت دولتی در به کرسی نشاندن رایش در اکثر این موارد، کار را به جایی رساند که هر شکست ورزشی در هر گوشه ای از ورزش کشور به نوعی با نام او پیوند خورد و سرانجام هم هندوانه های بی شمار ورزش از دستان او به زمین افتاد و دانه دانه شکست تا چهار سال ناکامی ورزش ایران در عرصه های جهانی و المپیک به پای محمد علی آبادی به عنوان متهم ردیف اول نوشته شود.
ورزش ایران تا به امروز مدیری به توانمندی محمد علی آبادی نداشته و نخواهد داشت. حیف که با دو دوست خویش و با اتخاذ تصمیمات شتابزده کارنامه درخشان و یه یاد ماندنی اش در عمل به وظایف قانونی اش را با دخالت مستبدانه در اموری که هیچ ارتباطی به او نداشت به آتش کشید و کسی که می توانست به راستی به قول جواد خیابانی "پدر ورزش ایران" باشد خود را در بین مردم به "دشمن ورزش ایران" تبدیل نمود.
ایستادن در برابر خرد جمعی، بی توجهی به قوانین نهادهای بین المللی و نظارتی، دخالت در انتخابات مجامع ورزشی و فدراسیون ها، جایگزینی انتصاب به جای انتخاب در عرصه اجرایی، در پیش گرفتن راه خودرایی و عدم توجه به نظرات کارشناسان، استفاده از دوستان در پست های حساس مدیریتی و... در یک کلام عدم وجود نگاه توام با دموکراسی و تکثرگرایی که همه و همه ریشه در تاریخ استبدادزدگی ملت ایران دارد این بار از میان عاملین آن قربانی گرفت و علی آبادی را در آتشی که خود برافروخته بود سوزاند و از دایره ورزش کشور خارج نمود تا چنانچه محمود احمدی نژاد رییس دولت دهم او را به پستی جدید نگمارد به ساخت و سازهای میلیاردی اش بپردازد و به جای ریاست بر سازمان ورزش، شب ها را در سونا و جکوزی گرانقیمتش در شمال شهر تهران بگذراند.
...میراث محمد علی آبادی پیش چشم علی سعیدلو است. مدیر موفقی که به سبب استبداد رای قربانی فشار افکار عمومی شد و خدماتش هم هیچ به چشم نیامد. حال تصمیم با اوست که چه راهی را برگزیند: دموکراسی یا استبداد؟
...................................................................................................................
پی نوشت: وضعیت شورای شهر و شهردار بیرجند خیلی پیچیده شده است. نه دم خروس را می شود باور کرد و نه قسم حضرت عباس را. امیدوارم محمود محسن زاده از شهرداری بیرجند نرود. علیرغم آنکه سیاسی ترین و اصول گراترین شهردار سالهای اخیر است و بیشترین زاویه فکری را به لحاظ اندیشه های سیاسی و باورهای اجتماعی با او دارم، اما معتقدم شهردار بسیار موفقی است. لااقل آن ویژگی هایی که من برای شهردار ایده آلم در ذهن دارم در او هست. ایستادن در مقابل زیاده خواهان یکی از آن ویژگی هاست. به امید ماندنش در شهرداری و خالی نکردن میدان در برابر کسانی که نمی توانند او را و اعتقاداتش را تحمل کنند. اگر عمری بود در این باره پست جداگانه ای خواهم نوشت.... یاحق!

بهار سال ۸۵ بود اگر اشتباه نکنم. فرصتی دست داد تا روزی را با رحمت الله خسروی بگذرانیم. به او پیشنهاد دادم مصاحبه ای تفصیلی و بلند درباره مشکلات شورای شهر تهران در دوره اول که منجربه انحلال آن شد داشته باشیم. گپ و گفتی برای بیان بسیاری از واقعیت ها و نکات بیان نشده آن اختلافات. خسروی آن روزها در کنار ابراهیم اصغرزاه و دیگر معترضین شورای شهر مخالف جدی عملکرد ملک مدنی شهردار وقت تهران بودند. البته خسروی با این گفتگو موافقت نکرد و تنها به بیان خاطراتی از آن روزها بسنده نمود. او ریشه همه مشکلات شورای اول را بی صداقتی و دورویی رییس وقت آن می دانست و معتقد بود: اگر محمد عطریانفر در آن روزها به وظایف قانونی خود گردن می نهاد هرگز آن رویدادهای تلخ رخ نمی نمود. هیچ وقت این حرف رحمت الله خسروی را فراموش نمی کنم که سخت باور داشت به اینکه محمد عطریانفر در تمام طول عمرش حرف راستی نزده است و می گفت: عطریانفر تنها وقتی راست می گوید که دروغی برای گفتن نداشته باشد....
...................................................................................................................
پی نوشت: امکان پاسخگویی علنی در محیط وبلاگ به دوستان عزیزی که کامنت خصوصی می گذارند وجود ندارد. اگر انتقادی به عملکرد وبلاگ و یا نویسنده دارند می توانیم حضوری و دوستانه بنشینیم و گفتگو کنیم. به جای توهین، شایعه سازی و تخریب ترجیح می دهم یک استکان چای داغ بنوشیم و از دلخوری هایمان بگوییم. یاحق!

برگرد ای مرد عجین با رنج برگرد
مرد غروب کربلای پنج برگرد
ای آشنا با هور و با مجنون و فکه
ای بوسه بر دستان بی آرنج برگرد...
هیچ تا به حال به این فکر کرده اید که اگر همت ها، باکری ها، خرازی ها، کاوه ها، زین الدین ها، شمخانی ها، جهان آراها، کاظمی ها، کریمی ها و... نبودند امروز سرنوشت مان چه بود؟ چه انسان های بزرگی بودند و چه بی ادعا و به یقین اگر امروز هم بودند همچنان می زیستند و اصلاْ شهادت حق مردان بی ادعاست و همگان را توفیقش نیست...
هفته دفاع مقدس و یاد و خاطره شهدای این خاک گرامی باد. به راستی که ارزشمند ترین خاطره ای است که باید پاس بداریمش و نگذاریم مصادره شود...
به یاد احسان باکری عزیز که حتی در ستاد انتخاباتی نیز حاضر نبود در صف گرفتن دستبند سبز برای بچه ها از اسم پدر شهیدش بگوید... بسم رب الشهداء و الصدقین

روز خاطره انگیزی بود. پانزدهم خرداد ماه هشتاد و هشت و مردم بیرجند میهمان ویژه ای داشتند و الحق که چه خوب میهمان نوازی کردند و چه استقبال باشکوهی بود و چه میهمان عزیزی. "هلن" کوچولو قرار بود پای پله های هواپیما دسته گلی را تقدیم مهندس کند. لباس سبزی پوشیده بود و خوشحال بود. شبیه فرشته ها شده بود. کودک معصوم رفت و خوش آمد گفت ازطرف همه مردم این شهر به مهربانترین مردی که تا به حال شناخته ایم. آن روز در کمیته استقبال بودم و فرصت نشد که دیگر هلن را ببینم و از او بپرسم که در عالم کودکی اش آن مرد را چگونه یافته بود؟
.... روزها گذشت و دیگر نه حوصله ای بود و نه مجالی تا اینکه دیروز برادرش را دیدم. بعد از احوالپرسی و کمی گپ و گفت دوستانه بی آنکه بپرسم خودش گفت: از خواهرش پرسیده است که میهمان عزیز آن روز شبیه چه بوده است و هلن کوچک ما گفته بود: "خیلی مهربان بود. اصلاْ انگار شبیه خدا بود..." و من بغض امانم را برید و گریه بود که دیگر بند نمی آمد...

عادل فردوسی پور با نود بازگشت. در این چند هفته اخیر لیگ برتر، پس از ۱۰ سال جای خالی برنامه او در میان برنامه های بی هویت و ضعیف صداوسیما واقعاْ خودنمایی می کرد. نود به واقع انتقادی ترین و آزادترین و به تبع آن پرمخاطب ترین برنامه صداوسیمای جمهوری اسلامی است. اصولاْ اصلی ترین دلیل محبوبیت نود منتقد بودن آن است. این منتقد بودن به ویژه انتقاد از عملکرد دولت در حوزه ورزش کیمیای نایابی است که نه در برنامه های مشابه ورزشی تلویزیون بلکه در حوزه های دیگری مثل سیاست، اقتصاد، فرهنگ، هنر و... هم مشابهی برای آن نیست و همین منحصر به فرد بودن سبب ساز همه گیری نود و محوریت مجری کرمانی آن در میان مردم ایران شده است. محبوبیتی که حتی گاهی وقت ها سران سازمان صداوسیما را در برابر افکار عمومی وادار به تحمل و حتی تمجید از نود و فردوسی پور کرده است.
در مقابل نود منتقدانی نیز دارد. بسیاری از مسئولین ورزش و به خصوص فوتبال، بازیکنان، مربیان، داوران و دست اندرکاران لیگ برتر بخشی از منتقدان برنامه نود را تشکیل می دهند. این منتقدان گاهی اوقات افراد تاثیرگذاری در صحنه سیاست هستند. مثل محمد علی آبادی رییس سابق سازمان تربیت بدنی که دعوای او و مجموعه تحت مدیریتش با نود در سال گذشته جنجال های زیادی آفرید و حتی عده ای معتقدند تنها رفتن علی آبادی و آمدن سعیدلو بود که موجب رفع توقیف نود از تقویم دوشنبه شب های شبکه سوم سیما شد. این منتقدان گاهی اوقات ادله خوبی هم برای شاکی بودن از برنامه فردوسی پور دارند، اما همواره در مقابل افکار عمومی شانسی برای به کرسی نشاندن نظرشان و محکوم کردن نود به دست نمی آورند. این ناکامی دو دلیل دارد: اول آنکه کاری به محتوا و ساختار نود ندارند و تنها وقتی که عادل یقه شان را می گیرد فریادشان به هوا می رود و دوم آنکه فردوسی پور همواره با شگردی پوپولیستی خود را پشت سر هواداران برنامه اش پنهان می کند و هر منتقدی را بی درنگ مقابل مردم قرار می دهد. مردمی که تشنگی شنیدن یک انتقاد از رسانه ملی چشم شان را گاهی وقت ها بر واقعیت ها می بندد.
اما مشکل اصلی نود چیست؟ به نظرم اصلی ترین مشکل نود نه انتقادی بودن آن است و نه گیرهایی که گاه و بیگاه به مسئولین ورزش کشور می دهد. بلکه مشکل بزرگ نود عدم وجود نظارت کافی بر آن و یکه تازی عادل فردوسی پور است. در واقع مشکل انتقاد نیست. سلیقه ای بودن آن است. نود به یمن سابقه پخش یک دهه ای و بهره گیری از خلاء عدم وجود برنامه های انتقادی در شبکه های سیما تبدیل به یک برنامه جریان ساز و مرجع در ورزش ایران شده است. لذا دیگر نمی تواند متعلق به فردوسی پور باشد. مثل یک خانه و یا بنای قدیمی که وقتی تحت پوشش میراث فرهنگی قرار می گیرد دیگر مالکان آن نمی توانند هرگونه که بخواهند در آن دخل و تصرف کنند. نود بیش از اندازه شخصی است و ادامه این روند به ضرر فوتبال ایران است. معتقدم این برنامه حتی باید بیشتر انتقاد کند، باید بیشتر به پروپای مسئولین بپیچد اما این مقوله نباید حالت شخصی و فردی داشته باشد و بر اساس تشخیص یک فرد استوار شود.
گاف های زیادی از دخالت سلایق شخصی فردوسی پور در برنامه را همه دیده ایم. هیچ وقت فراموش نمی کنم وقتی تیم ملی با بلاژویچ نتوانست به جام جهانی ۲۰۰۲ صعود کند فردوسی پور چگونه با ترتیب دادن برنامه ای از احمدی به عنوان منتقد و راهبر به عنوان موافق مربی کروات دعوت کرد و سپس خودش و بلاژ هم به عنوان موافق بحثی نابرابر را برای تبرئه مربی تیم ملی ترتیب دادند. چون به نظر عادل مربی باید بی گناه معرفی می شد. اما وقتی خود فردوسی پور از مربی خوشش نیاید می شود قضیه ناکامی قلعه نوعی و محاکمه ای که با حضور حاج رضایی، ذوالفقارنسب و خودش سه نفره علیه این مربی به راه انداخت. بحث قلعه نوعی و بلاژویچ نیست. نکته تفاوت عملکرد برنامه در برابر دو موضوع مشابه است. تفاوتی که نشات گرفته از حاکمیت تفکرات و علایق شخصی یک نفر در برنامه ای ملی است. نود حتی اینقدر شخصی و تحت تاثیر خودخواهی های فردوسی پور قرار گرفته است که در آن علناْ به شخصیت برخی افراد توهین می شود. کسانی مثل محمود فکری، محمد مایلی کهن و... تنها به صرف آنکه فردوسی پور با آنها مشکل دارد در رسانه ملی مورد هجمه و توهین او قرار می گیرند. بسیاری از کارشناسان و میهمانان حضوری و یا تلفنی نود عمداْ برای دست انداخته شدن و مورد تمسخر واقع شدن انتخاب می شوند. زشت ترین کار فردوسی پور بازی با شخصیت برخی افراد و به استهزاء گرفتن آنان جلوی چشم میلیون ها بیننده تلویزین است. اینجا اصلاْ برایم نام افراد مهم نیست. بلکه معتقدم برنامه نود به مرحله ای از تاثیرگذاری بر افکار عمومی و نقش آفرینی در تحولات ورزش ایران رسیده است که شخصی بودن آن دیگر به صلاح نیست. این عین دموکراسی و اصلاح طلبی است. مخالفت با دیکتاتوری و شخص سالاری است. نود باید به یک شورای سیاست گذاری متشکل از نخبگان ورزشی، مدیریتی، برنامه سازی، حقوقی و حتی سیاسی سپرده شود و کلیه آیتم های آن زیرنظر این هیئت پخش شود. عادل هم می تواند یکی از اعضای این شورا باشد. به شرط آنکه عادل باشد...