تبليغاتX
برادر خاطرت هست؟
 

 برای فرستاده شفانویس اردیبهشت، او که قلب پاییزی ام با یک سلام او اردیبهشتی شد...

قلب تو کبوتر است
بال هایت از نسیم
قلب من سیاه و سخت
قلب من شبیه...
بگذریم!

دور قلب من کشیده اند
یک ردیف سیم خاردار
پس تو احتیاط کن
جلو نیا، برو کنار

توی این جهان گنده، هیچ کس
با دلم رفیق نیست
فکر می کنی
چاره دلی که جوجه تیغی است،
چیست؟!

مثل یک گلوله جمع می شود
جوجه تیغی دلم
نیش می زند به روح نازکم
تیغ های تیز مشکلم

راستی تو جوجه تیغی دل مرا
توی قلب خود راه می دهی؟
او گرسنه است و گم شده
تو به او پناه می دهی؟

باورت نمی شود ولی
جوجه تیغی دلم
زود رام می شود
تو فقط سلام کن
تیغ های تند و تیز او
با سلام تو
تمام می شود...

                           "عرفان نظر آهاری"

نوشته شده توسط روزنامه نگار بیرجندی در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 |


حالم بد است. کاش خاطرات خوب آن اشک ها خراب نمی شد. کاش حلاوت آن جایزه فرهادی خراب نمی شد. کاش همه آن معصومیت و مهربانی بر باد نمی رفت. کاش ایرانی می ماندی! کاش همان مادر رسول باقی می ماندی توی ذهن من! کاش لااقل آن ترانه را نمی خواندی! کاش یادت می آمد توی تمام کتیبه ها و نقاشی های تاریخی این سرزمین هیچ زنی برهنه نیست. کاش خرابش نمی کردی خانم گلشیفته فراهانی! حالم بد است...

نوشته شده توسط روزنامه نگار بیرجندی در دوشنبه سوم بهمن 1390 |

حکایت باران بی امان است
این گونه که من
دوستت می دارم.
شوریده وار و پریشان باریدن
بر خزه ها و خیزاب ها
به بی راهه و راه ها تاختن
بی تاب٬ بی قرار
دریایی جستن
و به سنگ چین باغ بسته دری سر نهادن
و تو را به یاد آوردن
حکایت بارانی بی قرار است
این گونه که من دوستت می دارم

                               "شمس لنگرودی"

نوشته شده توسط روزنامه نگار بیرجندی در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 |


از صبح نشستم پای رسانه ملی ببینم خبری از این افخار بزرگ ملی دارد یا نه؟ بامداد امروز جدایی نادر از سیمین برنده شصت و نهمین گلدن گلاب فیلم خارجی شد. اما تلویزیون ما هر خبر و تحلیلی داشت جز این! از ارتباط اشغال پاناما توسط امریکا با اخراج شاه از این کشور گرفته تا قتل مردم سوریه توسط مخالفان بشار اسد و نقشه اسراییل برای اشغال کشور قبرس و... یک عالمه خبر و تحلیل بود جز خبر جایزه اصغر فرهادی...

پی نوشت: اصغر فرهادی پس از دریافت جایزه اش از مردم صلح طلب و با فرهنگ ایران تشکر کرد. بغض امانم نداد دم صبحی...

نوشته شده توسط روزنامه نگار بیرجندی در دوشنبه بیست و ششم دی 1390 |

نام: حمید
شهرت: خزاعی
تحصیلات: دکترای مهندسی برق
کسوت: مخترع، محقق و پژوهش گر
سال تولد: ۱۳۴۵ هجری شمسی
محل تولد: خراسان جنوبی ــ بیرجند
شرح زندگی نامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط روزنامه نگار بیرجندی در جمعه بیست و سوم دی 1390 |

از ماه
که رقصیده با موهات می نویسم
از تو می نویسم
هرچند ابراهیم بگوید
که بس کنم این امتداد تلخ را
که پست مدرن بگویم "من"
که باران ببارد چشم هام
و مه بگیرد حیرانی گردنت را
که برادرم بگوید
دوست، نه
نداشته باشمت
سکوت کنم!
چرا سکوت کنم؟!
وقتی در خیال پروانه گوشواره هام
پرواز یعنی تو
بس نمی کنم، سکوت، نه، نمی کنم
وقتی تپش قلبم صد بار بیشتر است در حضورت
وقتی که هر سلام، شعر می شود
به من شراب بده
خراب تر از آین نمی شوم
بر بلندترین جای جهان ایستاده ام
بر بلندای شعر
از تو می نویسم
گفتی: شاعر که شدی می بوسمت
و
شاعر شدم
شاعر چشم های تو!

                                  "رویا وکیلی"

نوشته شده توسط روزنامه نگار بیرجندی در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 |

تو دختر دریایی و دختر عموی گل پر،
تو شناگری، تنت به آب پاک می ماند،
تو آشپزی، خونت از خاک زنده
و آداب و خویت، زمینی و گل باران.
دو چشمانت به آب می نگرند، موج ها به اوج خود می رسند،
دستانت به زمین فرو می روند، و دانه می کارند،
آب و خاک، قلمروی پنهان و عمیق تواند
که به حکم قانون گل، درون تو جفت آمده اند.

پیش از به خواب رفتنت در حلقه بازوانم
که برای آرمیدنت، پرده شب کنار می زنند
سبزی ها، جلبک ها، سبزه ها: حباب های کف رویای تواند.

آه عشق من، وای از فروغ جنون آور و آه از تهدید ارغوانی ات
به دیدنم می آیی، از پله های خنک ات فراز آمده ای
در قلعه ای که هوا، تاج مه بر نوک اش گذاشته،
درون قلبی اسیر در دیوارهای بی رنگ.

آه اگر روزی بروی، بی تردید آغاز زمستان است.

بیل و آب چون دو حیوان سوگلی ات
هم راه تو خاک به دندان می گیرند و می لیسند،
و چنین است که از تو زاده می گردد
بارورترین میخک سرکش و شاداب.

باشد که هیچ چیز چه از آب و چه نان، خنکی یا گرما،
آفتاب، شب و مهتاب، حتی سنبله گندم
میان آدمیان جدایی نیافکند.

انگار به ناگاه چشمم به ناخن هایت می افتد
بلند، گریز پا، دخترکانی از تبار درخت گیلاس،
یا که دوباره گیسوانت از نظرم می گذرند، و می بینم
تصویر شعله ور از شادی تو که در آب می سوزد.
هر چه گشتم، هیچ یک تب و تاب تو نداشت،
و شفافیت نور تو را، که به تیرگی خاک رس جنگلی بود،
نه، ظرافت گوش های تو را هیچ یک نداشت.
تو کاملی و تند گذری، بین همه، تو یگانه ای،
وقتی با توام و عشق می ورزم، چنان است که
در پهنه میسی سی پی و دلتای زنانه اش راه می پیمایم.
بدان که دوستت ندارم و دوستت دارم
چراکه زندگی دو چهره ایست،
و کلام، بال سکوتی است،
درون آتشی نیمه سرد.
من برای آغاز دوست داشتن ات، دوستت دارم،
برای آغازی نو تا ابد
و برای آن که هرگز دست از دوست داشتن ات بر ندارم:
از این روزست که هنوز دوستت ندارم.

برای حتی یک روز هم که شده از من دور نشو،
چراکه باز گفتن درازی آن روز، نتوانم،
مثل همه، وقتی در ایستگاه ها منتظرت خواهم ماند
که قطارها، جای دگری در خواب اند.

لحظه ای کافی است تا به جدیت از من دور شوی
که با پرسش از خود، کره زمین زیر پا بگذارم:
مگر باز آیی یا که محتضری از من به جا بگذاری.
میان ستارگان خیسی که ستوده ام
در چه بسیار رودها و شبنم ها،
تنها ستاره محبوبم را برگزیده ام
وزان دم، با شب هم بسترم.

تنها گیسوان تو آرزویم بود.
و از میان تمام تحفه های سرزمینم
تنها قلب وحشی تو را برگزیده ام.

هوا و شراب هم گام دو دل داده اند،
شب برای شان سوری از گلبرگ سعادت تدارک دیده،
چراکه به حق سزاوار همه میخک هایند.

تو همان گونه ظریفی که هستی
ریزش خنده هایت چون شهاب آسمانی
و از توست که طبیعت، صاعقه نام می گیرد.
خنده تو یادآور درخت نیم شکافته ایست
در برخورد با پرتو نقره فام صاعقه
که از آسمان فرو می افتد و بر قله می شکند،
و با تک ضربه شمشیرش درخت را دو شقه می کند.

و من در چشمانشان، پیکان خیره کننده عشق مان
که قلب های تو و من را به هم دوخت پرتاب می کنم،
من خواستار آن یاسمن ام که در پی رد پایت می افتد،
در تاریکی گم شدم، چون شب هنگام به زیر پلک هایت
وقتی روشنایی از نو مرا در بر می گرفت
اربابه تاریکی هام، زندگی از نو می یافتم.

دوستت دارم چراکه دوستت دارم همین
بس که دوستت دارم، به دوستت نداشتن می رسم
و بس که منتظرم، دیگر منتظرت نیستم
گذر قلب من از یخ به لهیب آتش.
دوستت دارم، چرا که این تویی که دوست دارم،
و بی زارم آن قدر بی زار از تو که تمنای تو دارم،
عشق در به درم به حدی
که ندیدن توست و چون کوری عاشق ات بودن.

و هنگامی که چشم به نام تو دوختم
قلب تو به ناگاه راه گشایم شد.

امروز، دیروز و فردا در راه اند،
ما روز را چون گاو شعله به جان گرفته ای، می بلعیم،
و رمه، روزشمار نوبت خویش،
بس که آرد زمان در قلب تو، پاشید،
تا به شکرانه عشق، تنوری از گل تموکو ساختم:
که تو، برشته نان روزانه روحم باشی.

مرگ جز سنگ فراموشی هیچ نیست.
من، دوستت دارم و بوسه بر شادی دهانت می زنم.
بیاوریم هیزم. برافروزیم آتشی در کوه.

                                          "پابلو نرودا"

نوشته شده توسط روزنامه نگار بیرجندی در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 |

واقعا دوستت دارم
گرچه شايد گاهی
چنين به نظر نرسد
گاه شايد به نظر رسد
كه عاشق تو نيستم
گاه شايد به نظر رسد
كه حتی دوستت هم ندارم
ولی درست در همين زمان هاست
كه بايد بيش از هميشه
مرا درک كنی
چون در همين زمان هاست
كه بيش از هميشه عاشق تو هستم
ولی احساساتم جريحه دار شده است
با اين كه نمی خواهم
می بينم كه نسبت به تو
سرد و بی تفاوتم
درست در همين زمان هاست كه می بينم
بيان احساساتم برايم خيلی دشوار می شود
اغلب كرده تو كه احساسات مرا جريحه دار كرده است
بسيار كوچک است
ولی آن گاه كه كسی را دوست داری
آن سان كه من تو را دوست دارم
هر كاهی كوهی می شود
و پيش از هر چيزی اين به ذهنم می رسد
كه دوستم نداری
خواهش می كنم با من صبور باش
می خواهم با احساساتم
صادق تر باشم
و می كوشم كه اين چنين حساس نباشم
ولی با اين همه
فكر می كنم كه بايد كاملا اطمينان داشته باشی
كه هميشه
از همه راه های ممكن
عاشق تو هستم

                                             "پابلو نرودا"

نوشته شده توسط روزنامه نگار بیرجندی در چهارشنبه هفتم دی 1390

شب یلدا فرصت دوست داشتن تو بیشتر می شود. حیف که امسال هم تنهایم یلدای بلند را...

دور از تو
رودی كوچكم
قفل اسكله را می‌ بوسم
توقع دریایی ندارم

دور از تو
فواره بی قرارم
پرپر می‌ زنم
كه از آسمان تهی
به خانه اولم برگردم.

حسرت می‌ برم به عسل
كه به تقلیدت شفا می‌ بخشد.
حسرت می‌ برم به مدادم
كه تو را برجا می‌ گذارد
و غبار می‌ شود.

دوست داشتن
كتابی
كه حروفش از برف است
در تاریكی راه می‌ رویم
با حرارت انگشت‌ هایمان می‌ خوانیم.

پیراهن آتش است
كه به تن می‌ كنی
و فقط من می‌ سوزم
كه هم خانه بادهایم.

                                  "شمس لنگرودی"

نوشته شده توسط روزنامه نگار بیرجندی در چهارشنبه سی ام آذر 1390

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخن گوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جان فرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشان تر از اندیشه من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه زاینده اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی هم چو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود...

                                                "حمید مصدق"

نوشته شده توسط روزنامه نگار بیرجندی در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390