"عباس صفاری"

۱)
ملت ما را
ملتی سرخ پوست نپندارید!
ما این جا ماندگاریم...
در این خاک که دست بندی از گل با اوست...
این جا سرزمین ماست،
از سپیده دم عمر این جا بوده ایم،
این جا بازی کرده ایم...
عاشق شده ایم...
و شعر نوشته ایم...
ما ریشه داریم در آب راهش
چون گیاهان دریا،
ریشه داریم در تاریخش،
در نان نازکش،
در زیتونش،
در گندم زردگونش...
ریشه داریم در وجدانش،
ماندگاریم در آذار و نیسانش،
ماندگاریم چون نقش بر فولادش،
ماندگاریم در پیامبر والایش،
در قرآنش
و ده فرمانش...
۲)
بر پیروزی سرمست نباشید!
خالد را بکشید،
عمرو خواهد آمد،
گلی را نابود کنید،
عطر خواهد ماند.
۳)
از نی بیشه ها
چون جن بر شما یورش می آوریم،
از بسته های پستی،
از صندلی های اتوبوس ها،
از جعبه های سیگار،
از حلبی های بنزین،
از سنگ گور مردگان،
از گچ ها... از تخته ها...
از گیسوان دخترکان...
از تیر آهن ها...
از دیگ های بخار...
از چادرهای نماز...
از برگ های قرآن،
بر شما وارد می شویم
از سطرها و آیات
از چنگ ما گریزتان نیست
که ما پراکنده ایم در باد...
و در آب
و در گیاه،
و ما تنیده ایم در رنگ ها و صداها
گریزتان نیست
گریزتان نیست
که در هر بیتی تفنگی است
از کرانه نیل
تا فرات...
۴)
هرگز با ما نخواهید آسود...
هر کشته ای نزد ما
هزار بار خواهد مرد.
۵)
همیشه در انتظار ما باشید،
در هر آن چه ناگهانی است
ما در همه فرودگاه ها هستیم...
و در همه بلیت های سفر...
در روم... و در زوریخ
از زیر سنگ می روییم
از پشت مجسمه ها سر برمی کشیم
و حوضچه های گل...
مردان ما بی گاه سر می رسند،
در خشم آذرخش و در رگبار باران
در عبای پیامبر می آیند...
یا در شمشیر اصحاب...
زنان ما...
رنج های فلسطین را بر اشک درخت نقش می زنند
کودکان فلسطین را در وجدان بشر دفن می کنند
زنان ما...
سنگ های فلسطین را به سرزمین ماه می برند.
۷)
در یاد بسپارید...
همیشه در یاد بسپارید...
که آمریکا با همه توش و توانش
خدای عزیز توانا نیست،
و آمریکا با همه آزارگری اش
هرگز پرندگان را از پرواز باز نتواند داشت،
گاهی باروتی کوچک
در دست کودکی خرد
انسانی بزرگ را به خاک و خون خواهد کشید.
۸)
آن چه میان ما و شماست،
به یک سال به سر نمی رسد،
به پنج سال به سر نمی رسد،
یا به ده سال، یا هزار سال
نبردهای رهایی بخش
مانند روزه دیرپایند،
و ما بر سینه هاتان می مانیم
چونان نقش بر سنگ،
می مانیم در آوای ناودان ها، در بال های کبوتران
می مانیم در خاطره خورشید، و در دفتر روزگاران
می مانیم در بازی گوشی کودکان، در خط خطی کردن دفترها
می مانیم در لبان آنان که دوست شان داریم
می مانیم در مخارج کلام...
۹)
اندوه را فرزندانی است که بزرگ خواهند شد...
درد دیرپا را فرزندانی است که بزرگ خواهند شد...
آنان را که در فلسطین کشته اید، کودکانی است که بزرگ
خواهند شد...
خاک را... محله ها را... دروازه ها را فرزندانی است که بزرگ
خواهند شد
و همه اینان که از سی سال پیش جمع شده اند
در اتاق های بازجویی... در مراکز پلیس... در زندان ها
اینان که چون اشک در چشم ها جمع شده اند،
همه اینان
هر لحظه و هر لحظه
از همه دروازه های فلسطین وارد خواهند شد...
۱۰)
من فلسطینی ام،
پس از سفر گمگشتگی و سراب
چون گیاه از ویرانی سر بر می کشم،
چون آذرخش چهره هاتان را روشن می کنم
چون ابر سیل آسا می بارم،
شب همه شب سر برمی کشم
از حیاط خانه... و از دستگیره درها
از برگ توت... و از بوته های پیچک...
از برکه آب...
و از همهمه ناودان...
از صدای پدرم سر برمی کشم
و از رخساره مادرم؛ خوش و جذاب
از همه چشمان سیاه و مژه ها سر بر می کشم
و از پنجره های دل داران
و از نامه های عاشقان،
از رایحه خاک سر برمی کشم
دروازه خانه ام را می گشایم،
وارد خانه می شوم
بی آن که منتظر جواب بمانم،
زیرا سوال و جواب
خود من هستم!
۱۱)
می آییم
با چفیه های سپید و سیاه مان،
بر پوست تان داغ خون بها می زنیم،
از زهدان روزگار می آییم
چونان سرریز شدن آب،
از خیمه حقارتی که به هوا جویده می شود،
از رنج حسین می آییم...
از اندوه فاطمه زهرا...
از احد، می آییم، و از بدر...
و از غم های کربلا ...
می آییم برای تصحیح تاریخ و اشیا
و برای پاک کردن حروف
از خیابان هایی که نام های عبری دارند!
"نزار قبانی"

مشخصا یکی از مشکلات اساسی امروز کشور ما عدم وجود "حس امنیت" علی رغم وجود امنیت نسبی در سطح جامعه است. مهم ترین دلیل این موضوع نیز وجود دو مشکل اساسی در ساختار نیروی پلیس کشور است. در این میان اولین مقوله عدم آگاهی و نحوه تعامل مطلوب این نیرو با مردم و دومین معضل نیز ماموریت های نامعقول تعریف شده برای آن در جامعه می باشد. از همین روست که پلیس ایران در سال های اخیر در کنار ناکامی هایش در حفظ کامل امنیت کشور دچار مشکلی جدی تر به نام عدم محبوبیت مردمی و وجاهت در میان مردم کشورش شده است. با کمال تاسف در ایران برخلاف اکثر کشورهای جهان حضور پلیس نه تنها موجب خوشوقتی و ایجاد حس امنیت در جامعه نمی شود، بلکه به عکس سبب ترس و نگرانی شهروندان را نیز فراهم می آورد. پلیسی که نحوه عضوگیری اش از سطوح پایین جامعه است، کارمندانش مشکلات معیشتی دارند، اکثر بدنه آن را سربازان وظیفه تشکیل می دهند، رشوه گیری و بی نظارتی در آن رواج دارد، فرماندهان آن از نیروهای نظامی دیگر هستند و هیچ برنامه ای برای نزدیک شدن و اصلاح نحوه برخوردش با مردم ندارد نمی تواند برای آن ها پیام آور حس امنیت و مهربانی باشد. نیرویی که به جای رسیدگی به ماموریت های اصلی اش مثل مبارزه با سرقت، قاچاق، ناامنی و جنایت همه هم و غمش بردن رسیورها و شکستن دیش های شهروندان، گیر دادن به لباس و موی نوامیس مردم، کنترل مانکن ها و عکس پشت جوراب و اپی لیدی های زنانه، مبارزه با شیشه دودی ماشین ها و حیوانات خانگی، بالا بردن نرخ سود بانکی قوامین، جمع آوری سی دی ها و دی وی دی های فیلم و موسیقی، کنترل پلیسی محل های فرهنگی، ورزشی اجتماع جامعه، دستگیری معتادان بیمار، بردن اتومبیل مردم به پارکینگ و پنهان شدن برای جریمه مردم است چگونه می تواند در ایجاد امنیت و حس دوستی و نزدیکی با مردم موفق باشد؟ این سوالی است که سیاست گذاران امنیت کشور باید هرچه زودتر به آن پاسخ دهند و برای اصلاحش برنامه ریزی کنند.

برای ملت بزرگ تاریخ، ملتی که ۱۲ هزار شهید داد و بازهم فریاد آزادی سر می دهد. برای ملتی که ما نمی فهمیم شان!
نخواب ای حسرت سفره گل گندم
نباش تو دالونای قصه سردرگم
نخواب رو بالش پرهای پروانه
که فریاد تو رو کم دارن این مردم
لالالالا دیگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هر ساله
هنوزم تیر و ترکش قلبو می شناسه
هنوز شب زیر سرب و چکمه می ناله
نخواب آروم گل بی خار و بی کینه
نمی بینی نشسته گوله تو سینه
آخه بارون که نیست رگبار باروته
سزای عاشقای خوب ما اینه
نترس از گوله دشمن گل لادن
که پوست شیره پوست سرزمین من
اجاق گرم سرمای شب سنگر
دلیل تا سپیده رفتن و رفتن
نخواب آروم گل بادوم ناباور
گل دل نازک خسته گل پرپر
نگو باد ولایت پرپرت کرده
دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر
دوباره قد بکش تا اوج فواره
نگو این ابر بی بارون نمی ذاره
مثل یار دلاور نشکن از دشمن
ببین سر می شکنه تا وقتی سر داره
نذاشتن هم صدایی را بلد باشیم
نذاشتن حتی با هم دیگه بد باشیم
کتابای سفیدو دوره می کردیم
که فکر شب کلاهی از نمد باشیم
نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب
نگو کو تا دوباره بپریم از خواب
بخون با من نترس از گوله دشمن
بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب
نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره
نگو تقدیر ما صد تا گره داره
به پیغام کلاغای سیاه شک کن
که شب جز تیرگی چیزی نمی یاره
نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره
نخواب وقتی که خون از شب سرازیره
بخون وقتی که خوندن معصیت داره
بخون با من بیا با من نگو دیره
سکوت شیشه های شب غمی داره
ولی خشم تو مشت محکمی داره
عزیز جمعه های عشق و آزادی
کلاغ پر بازی با تو عالمی داره
"شهیار قنبری"

عشق تو پرنده ای سبز است
پرنده ای سبز و غریب
بزرگ می شود شبیه دیگر پرندگان
انگشت ها و پلک هایم را نوک می زند
چه گونه آمد؟
پرنده سبز کی آمد؟
به این موضوع نمی اندیشم!
که عاشق هرگز اندیشه نمی کند
عشق تو کودکی ست با موی طلایی
می شکند هر آن چه شکستنی ست
باران که گرفت به دیدار من می آید،
بازی میکند در احساسم و من صبر می کنم
عشق تو، یکه و تنها قد می کشد
آن گونه که باغ ها گل می دهند
آن سان که شقایق های سرخ بر درگاه خانه ها می رویند
آن گونه که بادام و صنوبر، بر دامنه های کوه می رویند
آن گونه که شیرینی در هلو جریان می یابد
عشقت مانند هوا
مرا در بر می گیرد
بی آن که او را دریابم و یا احساسش کنم
عشق تو جزیره ای ست که خیال به آن دست رسی ندارد
خوابی ست
ناگفتنی و بدون شرح
به راستی عشق تو چیست؟
گل است یا خنجر؟
یا شمع روشن گر؟
یا توفان ویران گر؟
یا اراده شکست ناپذیر خداوند؟
تمام آن چه دانسته ام همین است
تو عشق منی
و آن که عاشق است
به هیچ چیز نمی اندیشد
"نزار قبانی"
روزت مبارک فرستاده شفانویس اردی بهشت

واقعا قهرمان نکردن این استقلال هنر می خواست! یعنی فکرش را بکنید اگر بنده خدا آقا مدد را بعد از یک عمر کاور و آب معدنی دادن سرمربی تیم کرده بودند الان با کلی اختلاف امتیاز قهرمان لیگ شده بودیم. واقعا هنر کردی پرویز خان! یعنی اگر یک کادر ده نفره از بهترین مربیان فوتبال دنیا به هدف قهرمان نکردن این تیم کهکشانی دور هم جمع می شدند نمی توانستند این تیم را سوم کنند! خدا را شکر که منصور خان و هنکه روی نیمکت بودند والا باید برای بقا در لیگ برتر با پرسپولیس می جنگیدیم! دستت درد نکد جناب چوبله لوله! دست مریزاد خان

بگو دوستت دارم تا زیبائيم افزون شود
که بدون عشق تو زیبا نخواهم بود
بگو دوستت دارم تا سر انگشتانم
طلا شده، و پیشانیم مهتابی گردد
بگو و ترديد نكن
که بعضی از عشق ها قابل تأخیر نیستند
اگر دوستم بداری تقویم را تغییر خواهم داد
فصل هایی را حذف نموده
یا فصل هایی را به آن اضافه خواهم کرد
و زمان گذشته را به پایان خواهم رساند
و به جای آن پایتختی برای زنان تاسیس خواهم کرد
اگر تو معشوقه ام شوی، من پادشاهی خواهم بود
و ستارگان را با سفینه ها و لشکریان فتح خواهم کرد
از من خجالت نکش، که این فرصتی ست برای من
تا پیام آوری باشم ميان تمام عاشقان
"نزار قبانی"
"نزار قبانی"
ز شیر شتر خوردن و سوسمار
عرب را به جایی رسیده ست کار
که تخت کیانی کند آرزو
افو بر تو ای چرخ گردون افو!

"یدالله رویایی"